هَمیشـہ با مَـלּ بِماלּ هیچ ڪـَس عاشِقانــہ تَر اَز مَـלּ نِمـے تَوانَـב تُو را بِسُرایَـב.
בَر تَمامِ لَحظِــہ هایَم تِـڪرار مـے شَوے،اَما تِـڪرارے نِمـے شَوے.
گُفتـے בوستَت בارَم وَ مَـלּ بــہ خیاباלּ رَفتَم فَضاےِ اُتاق بَراےِ پَرواز ڪافـے نَبوב.

پ.ن1: سلااااام به دوستای خوبم...یه مدت بسیار زیادی نبودم... تاریخ آخرین پست که نگاه کردم دیدم اوووووه 7 ماهه که آپ نکردم...وقت نمی شد دیگه...یادش بخیر قبلا خیلی فعال بودم هر هفته آپ می کردم.
پ.ن2: با این جمله ی اول کاملا موافقم...واقعا واسم پیش اومده که تو یه لحظه خاطرات به مغزم هجوم بیاره و منو دیوونه کنه مخصوصا وقتی که از کنار دانشگاه قدیمیم رد میشم لحظه لحظه وجودشُ حس می کنم...یادش بخیر هر وقت که نزدیک اون به قول خودم میعادگاه میشدم تپش قلب می گرفتم چقدر حس خوبی بود و هست برام و الانم حتی وقتی یادش می افتم هم همین طوره....
برچسب:
نویسنده: سام پورعلی